X
تبلیغات
هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

این یک رویا نیست

چند کلمه حرف حساب بشنویم ....

راز خشنودی در این است که بدانید چگونه از آنچه دارید لذت ببرید      (لین یوتانگ)

شرایط موجود به زندگی رنگ میدهد ولی این مغز است که رنگ ها را انتخاب میکند     (میلر)

زندگی همیشه بر وفق مراد نیست اما بهترین کار فقط شاد بودن است    (جنی چر چیل)

ارزش ها تغییری نکرده اند هنوز هم درستکاری -قناعت- خوشحالی وامیدواری ارزش محسوب میشوند    (وایلدر)

وقتی نمیتوانید سرنوشتتان را تغییر دهید نوع نگرشتان را عوض کنید    (امی تان )

بعضی ها فکر میکنند به محض اینکه درختی کاشته میشود باید به بار بنشیند

در جست وجوی خوبی ها باشید چون در این صورت ذهن شما خوبی ها را لمس خواهد کرد     (تمپلتون )

هرگز از این که مدتی بنشینید و بیندیشید نترسید     (لورن هانسبری )

ماموریت ما در زندگی تغییر دادن جهان نیست ما مامور تغییر خویشتن هستیم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:41  توسط یک دوست  | 

خانه ی دوست کجاست ؟

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسید به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد .از لانه نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:56  توسط یک دوست  | 

خدایا این عشق را از ما مگیر .....

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

 خداحافظ ای آبی روشن عشق

 خداحافظ ای قطره شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

 خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

 تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

 تو را می سپارم به رویای فردا

 به شب می سپارم تو را تا نسوزد

 به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه....

 

میگن هر پایانی سر آغاز یه تحول ویه حادثه ی نو پس سلام به آغازی دوباره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط یک دوست  | 

قفسم را مشکن

تو مکن آزادم

گر رهایم سازی

 به خدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت کردم

بارها در پی این فکر در قلب توام

با تو احساس سعادت کردم  

به خدا خوشبختم

تو محبت کن

 بگذار تا عمری هست

من بمانم چو اسیری

به حریم قفست ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:15  توسط یک دوست  | 

سال نو مبارک . . . .

بوی گل  کز  بوستان  آید  همی                رو  به سوی  دوستان  آید  همی

تحفه ی  آن  در  مشام  عالمی                چون دم  اندر نای جان  آید همی

موکب یاد  بهار از  کوه  و  دشت                سوی  شهر اینک  وزان آید همی

کاروان  مشک  چین  از  کاشفر                 در  ره   ایران   روان    آید   همی

آهوی   تبت   ز   صحرای   ختن                 تالب    آمو    دوان    آید    همی

عید نوروز است و روزی کندر  آن                سال  نو  روزی  رسان  آید  همی

روزی  چشم  از  جمال  روی  یار                شادودست افشان عیان آیدهمی

جشن نوروزی که بر  ایران  زمین                یادگار   از   باستان    آید    همی

جلوه ی فصل  بهار  و  صبح  عید                با  گل  و مل  همچنان  آید  همی

آنچه دوش از دیدگان  شد  ناپدید                بر  زمین   از  آسمان   آید   همی

شام تاریک مصیبت چون گذشت                روز  شادی  در  میان   آید   همی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط یک دوست  | 

FTD  Bright and Beautiful Bouquet

هدیه از طرف یک دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط یک دوست  | 

این یک عشق است نه یک رویا با من بمان ...

نمیدانم چرا ولی عاشقانه می خواهمت......

دلتنگم .شاید دلتنگیم از برای دوریست ولی نه اینگونه نیست . شاید بگویند عاشقان صبورند آری صبورم ولی تا به کی تا به کجا این صبر ادامه دارد تا به کی ...

تا به کی بیاندیشم به روز دیدار به روز شکستن این فاصله ها .تا به کی به دوری وانتظار بیاندیشم .تا به کی باید از رویای رسیدن به او لذت ببرم تا به کی...

تابه کی باید باشم تا حسرت روز دیدار -روز وصل وروز جدایی از غم وانتظار را بخورم تا به کی باید از جدایی ها ناله سر دهم .

پس کی می آیی مرا بیش از این چشم انتظار مگذار شاید کاسه ی صبرم لبریز شود . و آنگاه است که من از غم دوری تو میمیرم. ولی الآن که صبوری میکنم از عشق تو جان میگیرم فقط به شوق دیدار تو زنده ام وزندگی میکنم هر صبح بیدار میشوم .

هر  صبح به آسمان مینگرم به امید اینکه تورا در آسمان ببینم .آنگاه میگویم :

خدای من پس کی این انتظار به پایان میرسد این فراق و جدایی ها کی تمام میشود .

 ولی نه نمی خواهم تمام شود تمام لذتش در این است که منتظر باشم  تمام لذت این عشق در دوری و انتظار است ..

خدایا بگذار تا عاشق بمانم  عشق او برایم لذت بخش است انتظار برای او زیباست این عشق است نه یک رویا پس بگذار برایم بماند تا طعم شیرینش را بیشتر احساس کنم ..

فرصتی ده تا دوباره عشقم را به اوثابت کنم ..

تا صبرم محکمتر و استوارتر شود ..

تا برای دیدارش باز هم لحظه شماری کنم ..

تا برای رسیدن آماده شوم ..

                 (  برای این انتظار از تو سپاس گذارم .....

                                                   عاشقانه منتظرم تا بیایی .....

                                                                   برای همیشه منتظرت می مانم .) 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:11  توسط یک دوست  | 

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد ...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد !

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

گستاخ و بازیگوش

و او هر وز پی در پی

دم گرم خودش را در

گلویم سخت بفشارد.

وخواب خفتگان خفته را

بیدار سازد

بدینسان بشکند دایم

سکوت مرگبارم را....
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:45  توسط یک دوست  | 

ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است ...

 

 

خدایا تو را شکر میکنم  به خاطر :

         داده هایت ..

                       نداده هایت ..

                                     گرفته هایت  ..

که  :

       داده هایت نعمت

                          نداده هایت حکمت

                                              و گرفته هایت امتحان است .

        ( نهج البلاغه )                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:37  توسط یک دوست  | 

خیلی خوشگلم مگه نه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:12  توسط یک دوست  | 

شاید که برگرده ..

دلم می خواد داد بزنم بگم که چقدر عاشقم چقدر دلتنگم چقدر اشتياق ديدنشو دارم ..
ولی حيف که نيست که صدامو بشنوه حالا اين بغض توی گلوم منفجر ميشه نمی دونم باهاش چی کار کنم ..

شايدم ترکيد ويکی صدای هق هقمو شنيد و دلش سوخت خبر بی تابيای  منو واسش برد شايدم خودش اومد از کنار خونمون گذشتو صدای هق هق تنهاييای منو شنيد دلش واسم سوخت شايدم پرسيد که چرا ناله ميکنم ..
شايد اون روز برسه که من بگم چقدر دوستش دارم  شايد  .....

ولی با این شایدا د لمن آروم نمیشه...

 میشه یه روز بشینم کنار پنجره ببینم داره میره  ولی من فکر میکنم که اون منو نمیشناسه نمیدونه که کیم.اون حتی نمیدونه که چرا من دارم از دورنگاش میکنم . نمیدونه که منتظر برگشتنش میشینم  .نمیدونه که دلم بارفتنش پر میکشه به آسمون ولی من هنوزم چشم انتظارم تا بیاد تا دوباره صدای پاش بپیچه تو کوچهمون ..

یعنی میشه که اون برگرده شایدم نه دیگه اون رفته باشه واسه ی همیشه ....

ولی بازم دل من با این شایدا آروم نمیشه ..

فقط امیدوارم که برگرده واسه ی همیشه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:36  توسط یک دوست  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:4  توسط یک دوست  | 

تشکر از شما

سلام به همه ی شما دوستان خوبم

امروز نیومدم که حرفی از دلم بگم یا اینکه حرف بزرگیو بگم اومدم که اول از همه ازتون تشکر کنم.

بعدشم بگم که از این هفته کلاسام شروع میشه دیگه نمیتونم تند تند آپ کنم ولی از همه شما ممنونم

که به سر میزنید واسم کامنت میذارید.

 از خدا میخوام بهم یه عمری بده جوابگوی محبتای شما باشم.

دوستتون دارم

منتظر کامنتاتون هستم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:19  توسط یک دوست  | 

میگن دنیا محل گذره ...

میگن دنیا محل گذره...

کی می دونه فردا چی میشه..
امروز من میام از این کوچه می گذرم فردا یکی دیگه
امروز تو اوج جوونی میام شاید اگه زنده باشم یه روز توی پیری شایدم نه.میگن دنيا محل گذره
کی میدونه شایدم هیچوقت دیگه ..
کی میدونه چی میشه امروز هستیم فردا نه
یکی میره یکی میاد یکی پر از تلاش وهیاهو یکی بی حوصله وفراری از زندگی ...
هرکس میتونه هر جوری باشه ولی باید بدونه که یه روزی وقته رفتنه اینقدر اون روز زود میرسه که حتی وقت خداحافظی هم نداره .
ولی این دنیا حالا حالا ها هست بوده وخواهد بود حالا با یه سری بالا و پایینا با یه سری کمو کاستیا  واسه یکی کمتر واسه یکی بیشتر
ولی باید بدونیم که اونم یه روزی تموم میشه .
 چیزی که از همه مهمتره و  ما  همیشه یادمون میره و فقط وقتی به نظر کارمون بهش میفته به یادش هستیم  که همیشه بوده و هست وخواهد بود و هیچوقتم کم و زیاد نمیشه اون که همیشه یه خدا بوده وهست و خواهد بود  .
حالا خدا راچع به ما بنده هاش به حضرت داوود (ع ) اينطوری گفته :

ای داوود بيشترين نياز بنده من هنگامی است که از من احساس بی نیازی میکند بیشترین مهربانی من به بنده ام هنگامی است که از من روی گردان می شود بیشترین ارجمندی بنده ام نزد من هنگامی است که به سوی من باز گردد.

یه جورایی همه ی ما  از خدامون احساس بی نیازی میکنیم. ما بنده ها اینقدر مغروریم که اسغفرا... انگار ما خداییم و اون بنده ی ما وهر چی که ما بنده ها میگیم باید گوش بده ما فکر میکنیم که اونه که باید به ما نگاه کنه نمیدونیم که ماییم که محتاج یه نظرش هستیم ولی خدای ما اینقدر مهربونه که ما بنده هاشو تنها نمی ذاره یه سری از ماها با غرور تمام همه ی حجب و حیا رو می ذاریم کنار و برای خدا یه جورایی سرکشی میکنیم و ازش رو برمیگردونیم  بازم از سر لطف وکرمش می خواد که ما ارجمند باشیم به ما دوباره فرصت می ده که بازم بریم به سمتش بازم بهش نگاه کنیم . بازم بندگیشو بکنیم .

توی این هفته خدا به ما فرصت دوباره میده همه ی درای رحمتشو باز میکنه اجازه میده که ما بنده های بدش بریم در خونش التماسش بکنیم که ببخشه مارو ببخشه که یادمون رفته که بنده ایم و باید بندگی کنیم .

ای خدا توی این شبای عزیز  توی این ماه پر فضیلتت به ما لطفی بکن و ما رو از اون دسته آدما قرار بده که توی این شبا میان سراغت نه جز  اون دسته ای که امسالم عین سالای پیش فراموشت کردن .

ای خدا به حق رحمتت به حق مغفرتت که توی وصف نمی گنجه ما بنده هاتو ببخش و بیامرز .

الهی آمین یا رب العالمین ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:36  توسط یک دوست  | 

گل گشت

خوشبختی :

خوشبخت کسی است که خوشبختی اش را ازخوشبخت کردن دیگران

یافته است .

 

راستی :

سرزمین بدون مرزی است که بر دشت های پهناور و بارور آن هرگز گیاه

ناراستی و نادرستی نمی روید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:37  توسط یک دوست  | 

تبریک

 

 

باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه

 

سال تحصیلی جدید را به همه ی دانش آموزان ودانشجویان تبریک

میگویم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:39  توسط یک دوست  | 

صدا .....

درآنجا بر فراز قله کوه. دو پایم خسته از رنج دویدن.

بخود گفتم که در این اوج دیگر.صدایم را خدا خواهد شنیدن.

به سوی ابرهای تیره پر زد.نگاه روشن امید وارم.

زدل فریاد کردم کای خدایا.من اورا دوست دارم دوست دارم.

صدایم رفت تا اعماق ظلمت.به هم زد خواب شوم اختران را.

غبار آلوده وبیتاب کوبید.در زرین قصر آسمان را.

ملائک با هزاران دست کوچک.کلون سخت سنگین را کشیدند.

زطوفان صدای بی شکیبم. به خود لرزیده در ابری خزیدند.

ستونها همچو ماری پیچ در پیچ.درختان درمه سبزی شناور.

صدایم پیکرش را شستشو داد. ز خاک ره درون حوض کوثر.

خدا در خواب رویا بار خود بود.به زیر پلکها پنهان نگاهش.

صدایم رفت و با اندوه نالید .بدیدن پرده های خوابگاهش.

ولی آن پلکهای نقره آلود. دریغا تا سحر گه بسته بودند.سبک

 چون گوش ماهی های ساحل.بروی دیده اش بنشسته بودند.

صدا صد بار نومیدانه بر خواست. که عاصی گرددو بر وی بتازد.

صدا می خواست تا با پنجه خشم. حریر خواب او را پاره سازد.

صدا فریاد میزد از سروجان.به هم کی ریزد این خواب طلائی.

من اینجا تشنه یک جرعه مهر .تو آنجا خفته بر تخت خدائی.

مگر چندان تواند اوج گیرد.صدایی درد مندو مهنت آلود.

چو صبح تازه از ره باز آمد.صدایم ازصدا دیگر تهی بود.

ولی اینجا به سوی آسمانهاست. هنوز این دیده امید وارم.

خدایا این صدا را میشناسی؟

(( من او را دست دارم دوست دارم ))

                                                                  ( هدیه از طرف ندا )

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:58  توسط یک دوست  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:56  توسط یک دوست  | 

لبخندی که خدا می آورد

خدایک لبخند خوشگل روی صورتت میگذارد میدانی کی ؟وقتی احساس می کنی

تنهای تنهایی .وقتی احساس می کنی کسی دوستت نداره . وقتی فکر می کنی

زندگی کردن برایت سخت شده . وقتی دیگر با دیدن خورشید خانم لپ هایت گل

نمی اندازد انگار یک چیز یادت رفته :

اینکه خدا هزاران مرتبه از پدر ومادرت مهربانتر است . خدا دارد از آن بالا نگاهت

می کند . اشک هایت را می بیند . از همه خنده ها وشیطنت هایت خبر دارد . و

منتظر است تا از او کمک بخواهی خدا بنده هایش را دوست دارد . آنقدر که در هر

حال به یاد توست . حتی وقتی که تو او را فراموش کرده ای هنوز لبخند خدا مانده

است. همیشه بعد از پشت سرگذاشتن مشکلات زیبا ترین و قشنگ ترین لبخندها

را مب بینیم . خدا آن لبخند را روی صورتت می گذارد تا آن همه سختی و رنج تلافی

شود .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:1  توسط یک دوست  | 

تقدیم به تو

عاشقانه: 

     اگه تنها شدی .. اگه دلت گرفت .. اگه دلت شکست..

 یه نگاه به اون بالا بنداز یه صدایی میاد

                                                    که میگه : منم تنهام                                                                

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:17  توسط یک دوست  | 

اعیاد شعبانیه مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:10  توسط یک دوست  | 

چلچراغ

فرشته فراموش کرد ....

فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت وگفت :

خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم . اجازه می خواهم و مهلتی

کوتاه . دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت .

فرشته گفت : تا باز گردم بال هایم را به شما می سپارم . این بال ها

در زمین چندان به کار من نمی آیند.

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگرگذاشت و  

وگفت:  بال هایت را به امانت نگاه می دارم . اما بترس که زمین اسیرت

  نکند زیرا خاکزمینم دامنگیر است .

فرشته گفت: باز می گردم حتما باز می گردم .این قولی است که

فرشته ای به خداوند می دهد .

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد . او هر

 که راکه می دیدبه یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما    

نفهمید چرااین فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز

نمی گردند .

روزها گذشت وبا گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد . و  

روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد

نمی آورد . نه بالش را و نه قولش را .

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.فرشته هرگز به بهشت

برنگشت.    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:43  توسط یک دوست  | 

گل گشت

 

      درد دل دو مرد متاهل

دو مرد متاهل با هم صحبت ودرد دل می کردند :

مردکی  غمزده  نالید  و  بگفت :          شد عجب خاک سیه بر سر من

کانچه  زر  داشتم  آخر  همه  را           برد و  رفت از بر من همسر  من

دیگری گفت:بکن شکرکه نیست           زن  تو  چون  زن  افسونگر  من

کانچه من داشتم از مال  و منال           همه را خورد  و  نرفت  از بر من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:9  توسط یک دوست  | 

تقدیم به مامانای گل پیشاپیش روزتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:31  توسط یک دوست  | 

گل گشت

ابراهیم و فرشته

ابراهیم نامی زنی جمیله و خوبرو داشت به نام فرشته او را گفتند حاضری فرشته را

  طلاق دهی وخلیفه مسلمین گردی ؟

جواب داد : نه

گفتند :چرا ؟

گفت :

-در این صورت رشته امور مسلمین از هم بپاشد و من بی فرشته باشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:24  توسط یک دوست  | 

گل گشت (تقدیم به سربازها)

مرخصی :

گفت  با  ترس  و   لرز    سربازی                 با  رئیسش پس از ادای سلام

می کنه چون که  وضع حمل زنم                از تو امشب  مرخصی میخوام

گفت به به مبارک است چه خوب                کی پدر میشوی و شیرین کام

گفت   سرباز  ای  جناب  سروان                 خواهشم  را  اگر دهی انجام

بعد   نه   ماه  و  نه  شب   دیگر                 می شود صاحب نوه  بابام ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:23  توسط یک دوست  | 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                    هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

                                               صحنه پیوسته بجاست      

                                                   خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

                                                                                                                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:1  توسط یک دوست  | 

هدیه ای از طرف یک دوست

 

نشان دوست

من در این وسعت پرواز تو را می بینم

                                                                                به  درون  دل  هر   راز   تو  را  می بینم

ز  تمنای  گلی  در  برهوت  از  پی  آب

                                                                                تاغریقی که کند ناله و آواز تو را می بینم

من ز  چین و شکن صورت  پیران  کهن

                                                                                 یا  ز  چشم  بت  طناز   تو  را  می بینم

صوت زیبای تو در  کعبه  شنیدم  لیکن

                                                                                 در ضمیر  نت  هر  ساز  تو  را می بینم

نیست حاجت که دل ذره زهم بشکافم

                                                                                 ز  تماشای  گل  اعجاز   تو  را می بینم

اگرم دیده  پر  نور  چو  شب  تیره  شود

                                                                                  من به  چشمان دلم باز  تو  را می بینم

جمله عالم همه  محو  رخ  زیبای تو  اند

                                                                                   پس چه حاجت  کنم ابراز تو را می بینم

                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:3  توسط یک دوست  | 

گل گشت

حج تاریخی

سال۱۶۰(ه-ق)مهدی خلیفه عباسی سفر حجی رفت که بسیار پر شکوه و تجمل بود.

همراهان او سوای سایر چیزها پانصد شتر با بار برف و یخ همراه داشتندکه تا مکه می خوردند وتا خود

کعبه هم رسید و مردم شهر که تا آن روز یخ ندیده بودند مات ماندند .

تغارهای بزرگی داشتند که در آن سبزیجات مختلف می کاشتند و در تمام مدت سفر هر روز

سبزی تازه مصرف می کردند و...... مخارج این حج به حساب دقیق: شش بار هزار هزار (شش

میلیون)مثقال طلا شد ! آیا چنین زیارتی به درگاه حق مقبول است؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط یک دوست  |